تبلیغات
اتاق فکر think tank - کرگدن ها هم عاشق می شوند
انرژی شگفت آور خرد جمعی

کرگدن ها هم عاشق می شوند

تاریخ:دوشنبه 25 خرداد 1394-09:30 ب.ظ

یک کرگدن جوان تنهایی توی جنگل می رفت . دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست . کرگدن گفت : همه کرگدن ها تنها هستند .
دم جنبانک گفت : یعنی تو یک دوست هم نداری ؟
کرگدن پرسید :دوست یعنی چی ؟
دم جنبانک گفت : دوست یعنی کسی که با تو بیاید ،دوستت داشته باشد و به تو کمک کند .
کرگدن گفت :نه امکان ندارد ،کرگدن ها نمی توانند دوست داشته باشند و با کسی دوست شوند .
دم جنبانک گفت :اما پشت تو می خارد و لای چینهای پوستت پر از حشره هایی است که خیلی ریزند . یکی باید پشت تو را بخاراند . یکی باید این حشره ها را بردارد .
کرگدن گفت :اما من نمی توانم با کسی دوست باشم ،پوست من کلفت است ،همه به من می گویند پوست کلفت
دم جنبانک گفت :دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست .
کرگدن گفت :من که قلب ندارم . من فقط پوست دارم .
دم جنبانک گفت :نه این امکان ندارد ،همه قلب دارند .
کرگدن گفت :کو ،کجاست ؟من که قلبی نمی بینم !
دم جنبانک گفت : خب ،چون از قلبت استفاده نمی کنی . من مطمئنم زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری ؟
کرگدن گفت :نه شاید یک قلب کلفت داشته باشم .
دم جنبانک گفت :نه قلب تو حتما نازک است ،چون بجای اینکه دم جنبانک را بترسانی و لگدش کنی و با دهان گشاد و گنده ات او را بخوری،داری با او حرف می زنی .
کرگدن گفت :خب این یعنی چه ؟
دم جنبانک گفت :وقتی یک کرگدن پوست کلفت قلبی نازک دارد یعنی اینکه  می تواند دوست داشته باشد یعنی می تواند عاشق شود .
کرگدن گفت :یعنی چی ؟
بزار روی پوست کلفت و قشنگت بنشینم
کرگدن چیزی نگفت یعنی داشت دنبال جمله ای می گشت فکر کرد بهتر است همان جمله اولش را تکرار کند .
اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند و حشره های ریز لای پوستش را بر می داشت .
کرگدن احساس کرد که دارد از یک چیزی خوشش می آید ،اما نمی دانست چه چیزی هست .
کرگدن گفت :این دوست داشتن است ؟اینکه من دلم می خواهد تو روی پشت من بنشینی ؟
دم حنبانک گفت :نه اسم این نیاز است . من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری . یعنی احساس رضایت می کنی . اما دوست داشتن از این مهمتر است . کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید .
روزها و هفته ها و ماهها گذشت و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست و پشتش را می خاراند و حشره ها را می گرفت . و کرگدن هر روز احساسش خوبی داشت .
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت :به نظر تو این موضوع که هر روز دم جنبانکی می آید و پشتش را می خاراند و حشره های پشتش را می گیرد و احساس خوبی دارد ،برای یک کرگدن کافی است ؟
دم جنبانک گفت  نه کافی نیست .
کرگدن گفت : درست است ،کافی نیست ،من دوست دارم تو را تماشا کنم .
دم جنبانک چرخی زد و آواز خواند کرگدن تماشا کرد و تماشاکرد اما سیر نمی شد ....
او می گفت این صحنه قشنگترین صحنه های دنیا است و این دم جنبانک قشنگترین و او خوشبخت  ترین کرگدن دنیا ست . او احساس کرد یک چیز نازک از گوشه ی چشمش به زمین افتاد . بلافاصله گفت :من قلبم را دیدم ،همان قلب نازکی که می گفتی . الان از چشمم افتاد .
دم جنبانک گفت :غصه نخور دوست عزیز تو یک عالم از این قلب های نازک داری . می دانی تو عاشق شدی ؟
کرگدن گفت عاشق یعنی چی ؟
دم جنبانک گفت :یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد .
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید ولی دوست داشت هر روز او را تما شا کند و برایش اشک بریزد . باخود گفت شاید روزی قلبش تمام شود ولی لبخندی زد و گفت من که قلبی نداشتم ،دم جنبانک به من داد چه عیبی دارد بگذار تمام قلبم برای او از چشمهایم بریزد .....
شل سیلورستاین




نوع مطلب : مدیریت  خلاقیت 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
manicure
سه شنبه 22 فروردین 1396 07:27 ب.ظ
First of all I want to say fantastic blog! I had a quick question in which I'd like to ask if you
do not mind. I was interested to know how you center yourself and clear your mind prior to writing.

I have had a tough time clearing my mind in getting my thoughts out.
I do enjoy writing however it just seems like the first 10
to 15 minutes are usually lost just trying to figure out how to
begin. Any suggestions or hints? Appreciate it!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


تحلیل آمار سایت و وبلاگ