تبلیغات
اتاق فکر think tank - مدرسه ی سال 1348
انرژی شگفت آور خرد جمعی

مدرسه ی سال 1348

تاریخ:جمعه 13 آذر 1394-12:05 ب.ظ


Image result for ‫جلال آل احمد‬‎    
افراد مدرسه ی من
ناظم جوان رشیدی بود که بلند حرف می زد و به راحتی امر و نهی می کرد و بیا و برویی داشت و با شاگردهای ریز و درشت روی هم ریخته بود که خودشان ترتیب کارها را می دادند و پیدا بود که به سر خر احتیاجی ندارد و بی مدیر هم می تواند گلیم مدرسه را از آب بکشد . معلم کلاس چهار خیلی گنده بود . دو تای آدم حسابی . توی دفتر ، اولین چیزی بود که به چشم می آمد . از آن هایی که اگر توی کوچه ببینی خیال می کنی مدیر کل است . لفظ قلم حرف می زد و شاید به همین دلیل بود که وقتی رئیس فرهنگ رفت و تشریفات را با خود برد ، از طرف همکارانش تبریک ورود گفت و اشاره کرد به این که «ان شاءالله زیر سایه سرکار ،سال دیگر کلاس های دبیرستان را هم خواهیم داشت » پیدا بود که این هیکل کم کم دارداز  سر دبستان زیادی می کند !وقتی حرف می زد همه اش در این فکر بودم  که با نان آقا معلمی چه طور می شود چنین هیکلی به هم زد و چنین سر و پز مرتبی داشت؟ و راستش تصمیم گرفتم که از فردا صبح به صبح ریشم را بتراشم و یخه ام تمیز باشد و اتوی شلوارم تیز . معلم کلاس اول باریکه ای بود سیاه سوخته . با ته ریشی و سر ماشین کرده ای و یخه ی بسته . بی کراوات . شبیه میرزا بنویس های دم پست خانه . حتی نوکر ماب می نمود . ساکت بود و حق هم داشت . می شد حدس زد که چنین آدمی فقط سر کلاس اول جرات حرف زدن دارد و آن هم فقط درباره ی آی با کلاه و صاد وسط و از این حرف ها . معلم کلاس دوم کوتاه و خپله بود و به جای حرف زدن جیغ می زد و چشمش پیچ داشت . من آن روز اول نتوانستم بفهمم وقتی با یکی حرف می زند به کجا نگاه می کند . با هر جیغی کوتاهی که می زد هرهر می خندید . و داد می زد که دلقک معلم هاست و هر ساعت تفریحی باید بیاید و باعث تفریح همکارانش باشد . با این قضیه نمی شد کاری کرد . اما من همه اش دلم به حال بچه ها می سوخت که چطور می توانند سر کلاس چنین معلمی ساکت بنشینند ؟!معلم کلاس سه یک جوان ترکه ای بود بلند و با صورتی استخوانی و ریش از ته تراشیده و یخه ی بلند آهار دار . وقتی راه می رفت ،نمی شد اطمینان کرد که پایش نپیچد و به زمین نخورد . اما مثل فرفره می جنبید . مقطع حرف می زد   یعنی بریده بریده . قفسه سینه اش گنجایشبیش از سه کلمه را نداشت . چشم هایش برق می رد که فقط از هوش نبود،چیزی از ناسلامتی در برق چشم هایش بود که مرا واداشت تا از ناظم بپرسم مبادا مسلول باشد . البته مسلول نبود ،اما شهرستانی بود و تنها زندگی می کرد و در دانشگاه هم درس می خواند . کلاس های پنج و شش را دو نفر با هم اداره می کردند . یکی فارسی و شرعیات و تاریخ و جغرافی و کاردستی و این جور سشرگرمی ها را می گفت که جوانکی بود بریانتین زده ،با شلوار پاچه تنگ و پوشت و کراوات زرد و پهنی که نعش یک لنگر بزرگ آن را روی سینه اش نگه داشته بود و دائما دستش حمایل موهای سرش بود و دم به دم توی شیشه ها نگاه می کرد . و آن دیگری که حساب و مرابحه و چیزهای دیگر را می گفت جوانی بود موقر و سنگین که مازندرانی به نظر می رسید و به خودش  اطمینان داشت و تنها معلمی بود که سیگار توی جیبش بود . پیدا بود که در کلاس موفق است . غیر از این ها ،یک معلم ورزش داشتیم که دو هفته بعد دیدمش و اصفهانی بود و از آن قاچاق ها هفته ای سه روز نمی آمد و دو قرت و نیمش هم باقی بود .
با این آدم ها بود که باید سر می کردم و به کمک شان یک مدرسه را راه می بردم .
قسمتی از کتاب مدیر مدرسه - جلال آل احمد - 1348


نوع مطلب : آموزشی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


تحلیل آمار سایت و وبلاگ